شبکه‌ي سه در هفته‌هاي اخير برنامه‌اي پخش مي‌کرد که گزارشي بود از اردوهاي گروه‌هاي جهادي بسيج دانشجويي. گروه‌هاي جهادي بسيج دانشجويي از جمله گروه‌هایي با عنوان مشترک «جهادي‌« هستند اردوهای جهادیکه هنوز فعاليت‌هاي خود را ادامه مي‌دهند و هم به فعاليت هاي عمراني مي‌پردازند، هم آموزشي-فرهنگي و هم بهداشتي-درماني(+). اين که گروه‌های جهادی تاکنون تا چه حد برنامه ي موفقي داشته‌اند و گسترده شدن دامنه‌ي فعاليت‌هایشان تا چه میزان بازده اين گروه‌ها را افزايش داده، بحث جداگانه‌اي است که جاي آن هم اينجا نيست مسلما. مي‌پردازيم به گزارشي که شبکه‌ي سه، از سفر يکي از اين گروه‌ها به منطقه‌ي “بازُفت” در استان چهارمحال و بختياري پخش کرد. به آن قسمتي که به ما مربوط است!:

چند پسر و دختر جوان رفته‌اند به خانه ي پيرزن. پيرزن از مريضي هايش مي‌گويد. از سردرد و بدن دردش. پاکت داروهايش و سي‌تي اسکن شکم و عکس راديولوژي قفسه سينه و شکم، و همچنين گزارش اکوکارديوگرافي‌اش در دستان جهادگران جوان است. گزارش اکوکارديوگرافي را براي هم مي‌خوانند، عکس‌ها را در نور مي‌گيرند و نگاه مي‌کنند. داروهاي پاکت را پر و خالي مي‌کنند. در دست يکي از دانشجويان، کتاب داروهاي ژنريک ايران ديده مي شود. در صحنه‌ي بعد سه نفر از جوانان در حال صحبت و همفکري هستند:

“اکوي قلبشو نگاه کردم. به احتمال زياد رگهاش گرفتگي داره.

اکوکارديوگرافي يک روش تشخيصي مبتني بر امواج صوتي است که براي تشخيص مشکلات ساختماني و حرکتي قلب مورد استفاده قرار مي‌گيرد. با وجودي که اکوکارديوگرافي وسيله‌ي تشخيصي بسيار کمک کننده‌اي در توصيف وضعيت قلبي بيمار است و گرفتگي رگهاي قلب، با اثر بر روي عضله‌ي قلب، مي تواند باعث تغييراتي در حرکت ديواره‌هاي قلب و عملکرد دريچه‌ها شود، اما مدرک اصلي براي تشخيص يک مورد جديد داراي مشکلات عروقي و ايسکميک قلب، اکوکارديوگرافي ساده نيست.

”کاپتوپريل مي‌خوره. که داروي خوبي هم هست.”

کاپتوپريل، يکي از داروهاي کاهنده‌ي فشارخون است. داروهاي کاهنده‌ي فشارخون، طيفي از داروها با مکانيسم عمل متفاوتند که بسته به شرايط بيمار، در دسترس بودن دارو و پاسخ به درمان، تجويز مي‌شوند و مانند اکثر داروها، مرزبندي خير و شر ندارند. اين خيلي غيرعلمي و سرسرانه است که پاکت داروهاي بيماران را خالي کنيم و نظر بدهيم که داروي تجويز شده “خوب است” يا خوب نيست. همان طور که نياز ما، سليقه ي ما، پول داخل جيب ما، و اينکه چقدر گوشي نگه دار هستيم، فاکتورهايي هستند که تعيين مي کنند که احتمالا يک گوشي مونوفونيک براي ما از یک گوشی همه کاره مناسبتر باشد.

”دست و پاش گزگز مي کنه. به احتمال زياد چربيش بالا باشه.”

آترواسکلروز که هايپرليپيدمي یا چربي بالاي خون يکي از ريسک‌فاکتورهاي آن است، مي تواند ثانويه به کاهش خونرساني در عروق محيطي، منجر به اختلال حسي در اندام ها شود. شواهدی وجود دارد که اگر هايپرليپيدمي به صورت افزايش تري‌گليسريد در سطوح بالا باشد، مي‌تواند با نوروپاتي محيطي همراه باشد. بسیار شايعتر و معروفتر، درگيري عروق محيطي در بيماران ديابتي است که منجر به اختلال حسي و نیز حرکتی اندام ها نيز مي‌شود. با اینحال اين خيلي اعتماد به نفس مي خواهد که وقتي يک بيمار، صرفا چنين شکايتي داشته باشد، فورا با احتمال زياد تشخيص قند بالا را مطرح کنيم. چربي بالا که جای خود دارد. از طرف دیگر،شکايت بي حسي و ضعف اندام ها، شکايت متواتري است و وصل کردن شکايت هاي شايع به بيماري هاي ناشايع، مستلزم بيمار انگاشتن نسبت بزرگي از افراد جامعه. اين مشابه آنست که براي شکايت سردرد، اولين تشخيص پزشک، تومور مغزي باشد. این اشتباه است.

راستی! کتاب راهنماي دارويي به همراه داشتن هيچ اشکالي ندارد، اما به نقد کشيده شدن داروي تجويز شده توسط پزشک بيمار، توسط کسي که هنوز نياز دارد با کتاب دارويي به ویزیت برود، شايد چندان به نفع بيماری که تحت نظر پزشک است، نباشد. خصوصا اگر ناگهان نظر جهادگر بر اين قرار بگيرد که دارو، داروي خوبي نيست!

اگر دانشجويان جهادگر اين فرصت را داشتند که کمي طولاني‌تر، مثلا يک ماه، در اين مناطق مشغول به کار شوند، متوجه مي‌شدند که تعداد آدم هاي پير و جواني که شکايتشان “دست و پاهام بي حس مي‌شه”، “پاهام داغ مي‌شه”، “سرم هميشه درد مي‌کنه”، “همه‌ي بدنم درد مي‌کنه” و… است چقدر زياد است. علتش خيلي واضح نيست. شايد از سختي کار و زندگي عشايري و روستایی در این مناطق باشد. شايد محصول نوع زندگي‌اي است که بايد با آن کنار بيايند. شايد اصلا روان‌تني (سايکوسوماتيک) باشد.

دوربين خانه‌اي را نشان مي‌دهد. زن ميانسال روستايي در حلقه‌ي دختران جهادگر نشسته است. جهادگران پوشه‌ها را باز مي‌کنند و فرم‌هايي -که ظاهرا براي غربالگري سلامت روستاييان است- خارج مي‌کنند. بعد از سوال و جواب‌ها، از زن مي‌پرسند که آيا بيماري خاصي هم دارد؟ زن جواب مي‌دهد: آره. سَرَم درد مي‌کنه، کليه هام، دست‌هام، پاهام،…؛

سریال «هوش سیاه» تا دوهفته ی پیش از شبکه ی 3 پخش می شد. در قسمت ماقبل پایانی، مجرم اصلی سریال، در تعقیب و گریز پلیس، از فاصله ی چند متری و از ناحیه ی شکم با گلوله زخمی می شود. کمی بعد او را روی تخت بیمارستان، در حالی که اینتوبه است(لوله ای در نای او قرار داده شده است) و به دستگاه ونتیلاتور(دستگاه تنفس مصنوعی) وصل است می بینیم. او چشمهایش را باز می کند، لوله را از دستگاه جدا کرده و از جا برمی خیزد و به پشت پرده ای می رود. سایه ی او پیداست که خود را اکستوبه می کند(لوله را از نای خود خارج می کند) و به سراغ تلفن می رود. چند دقیقه بعد، می بینیم که او به تختش بازگشته و برای فریب پلیس، مجددا خود را اینتوبه کرده است.

آنچه از ظاهر جریان پیداست، آقای مجرم دست به تمارض زده اند و با زرنگی خود، باعث شده اند که جناب پزشک فریب خورده و فکر کنند که ایشان کاهش سطح هوشیاری دارند و نیاز به اینتوبه شدن دارند.

یک: می توان گفت کاهش سطح هوشیاری، شایع ترین مورد تمارض در مراجعه به اورژانس هاست. تشخیص این که کاهش سطح هوشیاری واقعی است یا وانمود کردن به کاهش سطح هوشیاری، روش های مختلفی دارد که همه ی پزشکان اورژانس در این زمینه تقریبا کارکشته هستند. هر چقدر هم بیمار بتواند خود را خارج از عالم هوشیاری نشان دهد، اما پاسخ های خودکار عصبی، معمولا با بازیگری قابل کنترل نیستند.

دو: به هرحال ممکن است بازیگر حرفه ای، کاری کند که پزشک چند درجه از کاهش سطح هوشیاری را برای وی در نظر بگیرد(هوشیاری درجه دارد. ببینید). این بیماران شاید تحت نظر قرار گیرند، ولی معمولا اینتوبه نمی شوند. اینتوبه کردن بیمار، یا با درجات افت شدید سطح هوشیاری و یا با تشخیص اختلال تنفس در زمینه ی افت هوشیاری انجام می شود. از آنجا که در سریال، بیمار به ونتیلاتور وصل بود و کار ونتیلاتور این است که به بیماری که خودش نفس نمی کشد به طور مکانیکی نفس بدهد، پس بایستی به این نتیجه برسیم که آقای مجرم، قطع تنفس را هم برای دقایقی طولانی بازی کرده اند. چون تا بیمار اینتوبه شود و به این نتیجه برسیم که نیاز به ونتیلاتور دارد و تا جور کردن و براه انداختن ونتیلاتور، به طور خوش بینانه یکربع طول می کشد. کار سختی داشته اند آقای مجرم.

سه: آیا هنگام خوردن غذا، قطره ای آب یا دانه ای برنج به مجرای تنفسی تان پریده است تا حالا؟ چندبار سرفه کرده اید تا بیاید بیرون؟ خب هنگام اینتوباسیون، که مداخله ای بشدت دردناک و تحریک کننده است، فلزی به اندازه ی دسته ی ملاقه به نام لارنگوسکوپ، و لوله ای به طول حدود 30 سانتیمتر و قطر حدود 1 سانتیمتر باید برود داخل همان مجرای تنفسی. بیاد بیاوریم زمانی که پزشک با آبسلانگ(همان چوب بستنی!) خواسته گلویتان را ببیند و دچار «عق زدن» شده اید. یک پاسخ خودکار عصبی به نام رفلکس gag مسئول این عق زدن در هنگام ورود جسم خارجی است که ناگهان نمی توانید تصمیم بگیرید و خاموشش کنید. چون خودکار است. به همین خاطر در بیماران هوشیار که نیاز به اینتوبه شدن داشته باشند، تا داروهای آرام بخش، مسکن و شل کننده عضلانی تزریق نشود، اینتوباسیون تقریبا غیرممکن است.

چهار: باشد. تصور می کنیم آقای مجرم تحمل کرده تا برایش از همان داروها بزنند و اینتوبه اش کنند. هرچند تا همینجایش غیر ممکن است، ولی آخر ای کارگردان محترم! چطور دلتان آمد در آن صحنه ی طلایی نشان دهید که آقای مجرم، پس از خروج لوله، دوباره خودش لوله را در سرجای خود در راه تنفسی اش چپانده است؟! اگر شمشیر قورت می داد آسانتر بود.

نحوه ی قرارگرفتن لوله ی اندوتراکئال

بیایید اصلا فکر کنیم که منظور فیلمنامه تمارض نبوده و آقای مجرم واقعا حالش خوب نبوده و ایشان را بعد از عمل جراحی(بله دیگر. جراحی. در هر صورت گلوله را پلیس زد و واقعی بود و با چسب زخم خوب نمی شود) به علت مشکلات تنفسی به دستگاه وصل کرده اند. آقای کارگردان ندیده اند. نمی دانند که این مدل بیماران به این سرعت سرپا نمی ایستند. اگر هم سرپا بایستند، نمی توانند دستشان را روی شکمشان بگذارند و آرتیست بازی در بیاورند و دوان دوان از بیمارستان فرار کنند. آن هم بعد از جراحی شکم.

•  یکم:
 خبرآنلاین
مطلبی زده است که مردی هندی با اندام های داخلی برعکسش، پزشکان را شوکه کرده است و پزشکان هندی گفته اند که این آقای 64 ساله، تنها مورد زنده ی این اختلال در دنیا است. خبرآنلاین می گوید که خبر را از خبرگزاری فارس گرفته است. خبرگزاری فارس هم از دیلی تلگراف.

«سایتوس اینورسوس توتالیس« (Situs Inversus Totalis) اختلال کمیابی است که در آن اندام های داخلی مانند قلب، ریه ها، کبد، طحال و آپاندیس فرد در دوران جنینی به شکل آینه ای در سمت مقابل بدن قرار می گیرند. شیوع این اختلال در آمریکا و کشورهای اسکاندیناوی حدود یک مورد به ازای 10000 نفر است. در کشورهای آسیایی مانند ایران، آمار دقیقی در دست نیست. در طول دوران دانشجویی شاهد یک مورد از آن و یک مورد قرار گرفتن قلب در سمت راست، بوده ام. پزشکانی که چند پیراهن بیشتر پاره کرده اند احتمالا شاهد موارد بیشتری بوده اند. بنابراین در همه جای دنیا سایتوس اینورسوس کمابیش پیدا می شود، اما آنقدر نایاب و ناشناخته نیست که پزشکان را بخواهد شوکه کند در قرن بیست و یکم. هرچند به نظر می رسد وقتی پزشکان شوکه می شوند، خبر جذابتر می شود.

در درصدی از این افراد، در صورت همراهی بیماری دیگری به نام «پرایمری سیلیاری دیسکینزی» یا همراه بودن اختلالات ساختمانی قلب، از میزان امید به زندگی مبتلایان کاسته می شود. سایتوس اینورسوس زیرگروه های دیگری نیز دارد که شیوع اختلالات همراه در آنها متفاوت است. اما به طور معمول، افراد دچار این اختلال دارای یک زندگی معمولی و مانند دیگر افراد سالم هستند و این اختلال به طور اتفاقی در آنها کشف می شود. بنابراین، این بیماری چندان تهدیدکننده ی حیات نیست که پیدا کردن مورد زنده ی آن کار سختی باشد. کاترین اوهارا، کمدین کانادایی، و رندی فوی، بسکتبالیست آمریکایی، از جمله افراد با نام و نشان دارای این اختلال هستند که ظاهرا در زمان انتشار این خبر هم همچنان زنده بوده اند.

البته این که چگونه در روند ترجمه، اسم روزنامه ی تایمز هندوستان به دیلی تلگراف تغییر یافته، اصولا در حیطه ی تخصص و اختیارات این وبلاگ نیست و خب به آن نمی پردازیم پس.

•  دوم:
 ما به هر موردی دیگر اینقدر سخت نمی گیریم، ولی وقتی یک نشریه‌ی پزشکی می آید و عکس صفحه‌ی اولش را به جای استفاده از آقای/خانم عکاس، با نرم‌افزار در می‌آورد، دیگر مجبور می شویم.

در ورودی بخش های بیمارستان ها، طوری طراحی و نصب می شوند که دو لنگه بوده و هم به داخل و هم به خارج باز می شوند. ضروری ترین علت طراحی درها به این شکل، ورود و خروج تخت بیماران با سرعت و سهولت است. تصویری که نشریه ی -حقیقتا- وزین سپید در صفحه ی اول شماره 189 خود چاپ کرده، تصویر بدی از یک در نیست، اما تخت بیمار حتما به چارچوب بین دو لنگه ی در (قسمت زردرنگ) گیرخواهد کرد!

کتاب قانونخانواده ی رحمان(پرویز پرستویی) با گوش ایستادن در پشت در دستشویی، متوجه استفراغ های تازه عروس خانواده شان، آمنه، می شوند. یکی دو صحنه ی بعد، آمنه روی تخت مطب متخصص زنان می خوابد و متخصص زنان پس از انجام سونوگرافی حاملگی، برای آمنه و رحمان توضیح می دهد که آمنه «پره اکلامپسی» دارد و آزمایشاتش هم نتایج رضایت بخشی نداشته است و تنها چاره، ختم حاملگی است. در صحنه ی بعد آمنه به خانه برمی گردد. پس از آن (مثلا روز بعد) آمنه را بستری می بینیم که آمده است برای پایان دادن زودرس حاملگی.

• تهوع واستفراغ حاملگی یا «بیماری صبحگاهی» پدیده ای شایع در هفته های اول حاملگی است. این علایم بین هفته های 5و 6 حاملگی بروز کرده، در حدود 9 هفتگی به حداکثر رسیده و معمولا بتدریج تا 16-18 هفتگی ناپدید می شوند. در «کتاب قانون» یک بار می بینیم که آمنه استفراغ می کند و این- مثل بقیه ی فیلم های ایرانی که همه ی ما دیده ایم- می شود نشانه ی کشف باردار شدن یک خانم. بنابراین، الان آمنه در ابتدای بارداری است. درست در صحنه ی بعد، پزشک از رحم آمنه سونوگرافی انجام می دهد. در سونوگرافی حاملگی هم بیش از رحمی که در هفته های اول حاملگی است چیزی نمی بینیم. پزشک پرینت سونوگرافی را می گیرد و بیماری ای را مطرح می کند که متعلق به نیمه ی دوم تا پایان، و گاهی پس از پایان بارداری است.

• پره اکلامپسی نام سندرمی است در زنان باردار که با معیارهای تشخیصی فشارخون بالا و دفع پروتئین در ادرار پس از هفته ی 20 حاملگی مشخص می گردد. تنها 10% از موارد پره اکلامپسی در قبل از 34 هفتگی بارداری اتفاق می افتد. (یک بارداری نرمال، یک بارداری 40 هفته درنظر گرفته می شود.) در «کتاب قانون»، پزشک برای آمنه و رحمان در مورد بیماری توضیح می دهد. آمنه می گوید:»ولی من که فشار خون ندارم.» و پزشک می گوید:» فشار خون هم می گیری!» هرچند در طب یک جورهایی همه چیز شدنی است، ولی اصولا پزشک از پشت دستگاه سونوگرافی بلند نمی شود و بگوید: «پره اکلامپسی داری.» سونوگرافی برای کارهای دیگر استفاده دارد معمولا. اگر هم پره اکلامپسی با آزمایشات تشخیص داده شده و تا حالا فشار بیمار بالا نرفته، بالا رفتن بعدی را نمی شود پیش بینی کرد البته.

• فرض می کنیم که پره اکلامپسی ثابت شد. آن هم نوع شدید. آیا قبل از رای به ختم حاملگی، به بیمار دارو داده نمی شود و احیانا بستری نمی شود که تحت درمان دارویی قرار بگیرد؟ این هم قبول! ولی فکر نکنم متخصص زنانی را بتوانم پیدا کنم که بیمار دچار پره اکلامپسی شدید را بفرستد خانه. تا بیمار در خانه تشنج هم بکند و بماند روی دستش!

مشاغل پزشکی و محیط های بیمارستانی از جمله سوژه هایی است که بسیاری از فیلم ها و سریال ها به آن پرداخته اند. در عین حال خیلی از فیلم و سریال ها هستند که دقایقی از داستان خود را با اتفاقات بیمارستانی و به میان کشیدن بیماری ها پیش می برند. اخیرا نیز کاراکتر پزشک در تلویزیون و سینما بیشتر و بیشتر دیده می شود. اما چیزی که با وجود گسترش پرداختن به این موضوعات تغییر چندانی نکرده، تعداد»سوتی»های پزشکی این گونه فیلم هاست. به شکلی که مخاطب پزشک (یا شاغل در مشاغل پزشکی) بیش از آنکه از برنامه ای که می بیند لذت ببرد، از اشکالات تکنیکی آن عذاب می کشد. این ضعف متواتر سریالها که در نمونه های وطنی بیشتر و پرغلط تر دیده می شود، از طرف دیگر پزشکان و پیراپزشکان نیز بارها به انتقاد کشیده شده است.

این دیگر به تفریح من تبدیل شده که پای سریال ها نشسته و «سوتی پزشکی» پیدا کنم. اما چه فایده که در خفا سوتی یابی کرده و فقط زیر لب غر بزنم؟! این وبلاگ به من کمک می کند که این نقص ها را جایی ثبت کنم و در حد دانش خودم به بررسی آنها بپردازم. پنجاه سال دیگر این وبلاگ به مرجع کارگردانهای ایرانی برای جلوگیری از پخش سوتی های پزشکی تبدیل می شود. حالا می بینید!

این از پست اول. ببینم کی شروع می کنم. پنجاه سال کار ریخته سرم!

توضیحات:جایزه ی تمشک طلایی یا Razzies نام جایزه ای ساخته شده از پلاستیک است که هر ساله در روز قبل از اهدای جایزه ی اسکار، به بدترین های فیلمسازی سال اهدا می شود. نام و آدرس این وبلاگ، اقتباسی از این جایزه به بدترین هاست. (معادل ایرانی آن «زرشک طلایی» بود که دوام چندانی نیافت.)

RSS میکروتمشک طلایی

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.